خرید بک لینک

درباره سایت

Eccedentesiast

امکانات وب

صبح زود از خواب بیدار میشه، اما نه برای اینکه بره سرکار نه آخه هنوز شاغل نیست. آخرین باری که رفت دنبال کار، آقای مدیر بهش گفت حقوق شما چون خانم هستی کمتره و گفت باشه اشکال نداره. اما بعدش مدیر به رزومه اش نگاه نکرد فقط سر تا پاشو برانداز کرد و با یه لحن خاصی گفت خب شمااا از کی میتونی شروع به کار کنی؟ دمشو گذاشت رو کولش و دیگه اون طرفا پیداش نشد. بهش میگن تقصیر خودته خب تو اگه میخوای کار کنی بهتره بری توی محیط کارهایی مختص خانم هاست، برای خودت بهتره، مثلا برو معلم شو. میگه سپردم اما فعلا شرایطش نیست. به شوخی میگن ای بابا تو اصلا کار میخوای چیکار؟ یه شوهر پولدار بکنی حله. ناراحت میشه اما میگه باشه اشکال نداره.میخواد حاضر شه بره دانشگاه. هوا خیلی گرمه اما میگن پوشیدن مانتو مقنعه قانون جامعه است. میگه باشه اشکال نداره.توی تاکسی خطی تا حالا چندبار با نشستن کنار آقایون اذیت شده. میگن خب تو که میدونی این چیزارو سوار خطی نشو میگه باشه اشکال نداره.با اکراه بهش ماشین میدن و راه میفته، توی مدت زمانی که دور برگردونو دور بزنه، ماشینها کلی بوق میزنن و راننده ها متلک میندازن میگن خانم گاز تو آشپزخونه اس. ولی برای ماشین پشتی که راهو بند میاره اینکارارو نمیکنن چون راننده اش مَرده. آه میکشه، یکم بهم میریزه، میبینه پلیس داره بهش ایست میده چون توی همین چند دقیقه مقنعه اش از سرش افتاده و متوجه نشده، می

برچسب: نویسنده: باربد عباسیان تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 21:16

به هر طرف که نگاه میکرد دختر و پسری رو میدید که دست در دست هم داشتن قدم میزدن، یا کنار هم روی نیمکت نشسته بودن و بهم تکیه داده بودن، توی ویترین مغازه ها، روی جلد کتابها اسمهایی رو میدید که یاد اون شخصو براش زنده میکرد، روشو برگردوند و سرشو انداخت پایین، سعی کرد تا با چیزی یا کسی چشم تو چشم نشه اما همین طور که سرش پایین بود دید دستفروشی کنار خیابون عروسک عروس و داماد میفروش! از اینکه زندگیش شده بود مثل تو فیلمها خنده اش گرفت. کاری جز خنده از دستش برنمیومد! بعد از خنده هاش حالش بهتر شده بود.برچسبها: blah blah blah

برچسب: نویسنده: باربد عباسیان تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 21:16

حرف زدن از چیزایی که میخوام برام سخته، شاید چون اولین چیزی که میخوام اینه که خواسته هام بدون به زبون آوردن برآورده بشن، اما میدونم خواسته ی زیادیه چون آدما همیشه اونطوری که دلشون میخواد باهات رفتار میکنن و بهت محبت میکنن نه اون طوری که تو دلت میخواد باهات رفتار بشه! برای همین اهمیت نمیدن تا بفهمن توی ذهن و قلبت چی میگذره و به حدسیاتشون اکتفا میکنن.دلم میخواد غم و شادیم وابسته به دیگران نباشه اما با وجود اینکه ما آدمها ذاتن تنهاییم وجودمون به همدیگه وابسته است و وقتی آدمهای اطرافتو دوست داری در واقع داری بهشون قدرت میدی که ناراحتت کنن. نمیتونی دوستشون داشته باشی اما ازشون ناراحت نشی.دلم میخواد خواسته هام در تضاد با هم نباشن. گاهی خسته میشم از اینکه هم میخوام تو جمع باشم هم تنها یا هم شنیده بشم هم حرف نزنم، هم بهم توجه بشه هم کسی نگاهم نکنه. دلم میخواد اینقدر سردرگم نباشم.دلم میخواد روزی بیاد که مجبور نباشم برای خواسته هام بجنگم و خودمو به همه ثابت کنم اما برای رسیدن به اون روز باید جنگید و من بعد از این همه جنگیدن احساس میکنم هنوز اول راهم. خسته ام از جنگیدن، نه از خود جنگ از اینکه کسایی که باید پشتم باشن تو جبهه ی مقابلن خسته ام، از اینکه احساس کنم بی پشت و پناهم خسته ام. گابریل گارسیا مارکز میگه "سخت است هم زیستی دائم با کسانی که دغدغه هایت را نمیفهمن اما عزیزان تواند" و برای من ا

برچسب: نویسنده: باربد عباسیان تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 21:16

صفحه بندی